۱
گورکن
رفت.
گورکن ها
نیز.
۲
مست مست
میان قبور
تلو تلو
خورد و
رفت.
(غروب بود)
۳
چه جانکاه است
انسان.
وقتی به اندازه ی مرگ زندگی می کند.
۴
شاعر
بالای دار
لبخندی مضحک زد.
۵
بانگ سگ بود
در مصاف گرگ
شعر.
۶
خداحافظ
گورکن.
چه وقت بدیست
وقت گل نی
نور تو را در دل داشتن و
میان تاریکی
تمام شدن.
۷
مرا هم ببر
خیره به خورشید
روشن شوم.
۸
زندگی
در
یک
نفس.
۹
مرگ
نیز.
تمام
...من در اين نكته كاملاً با كارل ماركس موافقم كه دين افيون تودهها بوده است. اگر تودهها اينك از فقر خويش رضايت داشته باشند، مذهب آنان را با اميدهاي زندگي بهتر در آينده، پس از مرگ، تخدير كرده است.طبيعي است كه اغنيا محافظان كشيشان و مبلغها بودهاند. آنان براي خدا كليساها و پرستشگاههاي بزرگ بنا كردهاند........در نگرش من، تعليم و تربيت چيزي جز شكلي ديگر از مراقبه meditation نيست. تمام آنچه كه معمولاً به نام تعليم و تربيت رواج دارد، در مرتبهي دوم قرار دارد. بايد به مراقبه اولويت داده شود __ تعليم و تربيت درون. تا زماني كه با خويشتن آشنا نگردي، تمام دانشت بيهوده است.بنابراين، من مراقبه را پيش از تعليم و تربيت قرار ميدهم. آموزش موضوعات درسي، امري پيش پا افتاده است: جغرافيا، تاريخ رياضيات. تاجايي كه به دنيا معمولي ربط دارد، اين ها خوب است، ولي در مورد درون انسان، فايده ندارند. تو به انباشتن مدارج و مدارك ادامه ميدهي و در درون تهي ميماني. مدارك تو ميتوانند ديگران را گول بزنند، حتي شايد خودت را هم بفريبند، ولي نميتواني سرور و شادماني، سكوت و مهر يك بودا را داشته باشي.
و تا زماني كه تعليم و تربيت دو بال نداشته باشد، نميتواند با آزادي تمام در آسمان پرواز كند. هم اينك تنها يك بال دارد: بال ديگر كسر است. چرا كسر است؟
زيرا كه كشيشان نميخواهند شما مراقبه كننده شويد.
زماني كه در مراقبه باشي، به زودي از تمام كشيشان آزاد ميشوي، از تمامي كليساها و كنيساها و معابد و مساجد رها ميگردي. وقتي كه بتواني وارد وجود خودت __ معبد واقعي خداوند __ شوي، چه نيازي است كه به كليسا بروي؟ چه نيازي به يك كشيش هست؟ وقتي بتواني خداوند را مستقيما و بيواسطه در درون خودت تجربه كني، چه نيازي به پاپ است؟وقتي كه خداوند تجربهي شخصي تو شود طبيعي است كه از مسيحي بودن يا هندو بودن يا مسلمان بودن رها ميشوي. بنابراين، هيچ مذهبي مايل نيست كه تو يك مراقبه كننده شوي. آن ها ميخواهند تا تو در فيزيك، شيمي و زيست شناسي تحصيل كني. هيچ دانشگاهي در دنيا، دانشكدهاي براي مراقبه ندارد. و بدون مراقبه، انسان ناقص باقي ميماند. اين يكي از سببهاي اصلي مصيبت ما است.......
اگر خودت را بشناسي جامعهاي را خواهي ساخت كه فقر وجود نداشته باشد. تمام اديان شما در ايجاد جامعهاي كه در آن فقر وجود نداشته باشد، شكست خوردهاند. و يكي از اساسيترين دليلها اين است كه هيچكدام از مذاهب شما روي تعليم و تربيت درون تاكيد نداشتهاند __ سفر به درون خويشتن.لحظهاي كه در خود مركز وجودت قرار داري، چنان شفافيتي در مورد تمام مشكلات زندگي ميبيني كه يك چيز قطعي است: تو مشكلي نخواهي آفريد و يك چيز ديگر قطعي است: نگرشت را، ادراكت را براي مردمان ديگر منتشر خواهي كرد.تمامي مشكلات ما ساختهي خودمان است.......ولي مردم توسط كساني كه بسيار به آنان باور داشتهاند، فريب خوردهاند.....
برای بچه دار شدن زنی لازم است
که شیطان بر سرش پوست تخمه تف کرده باشد.
و مردی که
در مزرعه آفتابگردان مترسک بوده باشد.
تنها منم در دنیا که هم برده بود و هم گدا.گدایان در عجب که چه گدای بی روزی یست که غلامی می کند و غلامان در بهت که چه غلام بی جیره یست که گدایی می کند.هم غلام کوی تو بودم هم گدای آستانت.راضی به رضایت بودم قانع به نگاهت بودم.به عبور تو راضی بودم به صدای تو قانع بودم.بردگی و تکدی را سالهاست که برانداخته اند منم که تا مرگ حلقه از گوش و کاسه از دست نینداخته ام.
ديگر هيچ چيز برای غارت ندارم
اما برای بخشيدن چرا
بيا.
وسط لاين سرعت اتوبان
قدم می زد.
چيزی يادش آمده بود.
زندگي زياد نيست مرگ کم
مرگ زياد نبود زندگي کم
فقط منجيان و نجات يافتگان بر هم تل انبار شده بودند.
گورکن با يقين به مردار نگريست :ترديدي نيست
ما با ترديد به مرگ:يقيني نيست.
جز بارقه ی چشمانت برق هيچ تجملی چشمم را نگرفت.در نگاهت کسی بود که می گفت بلدم پرواز را!.از نيازت بی نياز مي شدم از همه چيز.از صدايت دهان خشکم از عشق آب می افتاد.از آن روز که رفتی به تماشای انحطاط لذتها نشسته ام.در دستم خيام خشکيده به اعتبار آشکار انزوا رسيده ام.از آن روز که رفتی پر از فراز انديشه و نشيب احساس بوده ام و در سنجش ناگزير رنجش ها پر از رويای بی ريای بودا بوده ام.من درد تو را می خواستم .آندم که آرامشی رويایی داشتم اندوه آرام تو را می خواستم.ای رفته از دست در گور نرفته!حتی در نورانی ترين آسمانها ظلمت چشمان تو را می خواستم.
ايستاده مي نشست و
قدم زنان مي خفت و
نشسته مي دويد و
نعره زنان لال مي شدو
مناجات کنان کفر مي گفت و
عاشقانه کين مي ورزيد و
وفادارانه خيانت مي کردو
سخاوتمندانه خست می ورزیدو
عادلانه ظلم مي کرد و
خودکامانه مدارا ...
قبل از مرگ
هزاران بار مرده بود.
آيا اين همان روحيست که به تو بخشيدم؟
تخريب و گود برداری شده و
بتن ريزی و اسکلت بندی شده و
ديوار کشی و سيمان و گچ و سنگ شده؟
آيا اين همان روح است که به تو بخشيدم ؟
تهران یعنی
من چه بدبختم
بین ابله و ابلیس
گیر کرده ام.
اراذل
به خواستگاری زیباترین دختر شهر رفتند.
وقتی تابلو را به خانه بردند
بین آشپزخانه و توالت و اتاق خواب
نصبش کردند.
و ندانست که نمی داند
و دانست که نمی داند
و ندانست که می داند
و
دانست که می داند.
شنیدم که دستانم از رویایت می ترسند
تو آن کابوسی که مرا به شدن فرا می فکند
کاش می شد از خویش آگاهم کنی
که من تا بفهمم تو کیستی می میرم
لعنت به چشمانم که دعایت می کنند.
زمستان بود
مترسک به گورستان رفت
تن نحیفش را در گور خالی جا ی داد.
به آسمان نگریست
به آرامی خفت
خواب عروسکی را دید که برای بردنش آمده بود.
...گور خالی بود
باد می وزید...