جهان
به هیئت جمعه ای سرد بود
عروسک از مترسک
بچه دار شده بود.
اين جمع
شرم دارد از
اين فرد
شرم دارد از
اين تن
شرم دارد از
اين روح
شرم دارد از
اين تن
شرم دارد از
اين فرد
شرم دارد از
اين جمع:
انهدام مطلق ساختار درهم شکسته ي لاشه ي ذهن.
وقتی خدایان بخواهند کسی را به سزای اعمالش برسانند آرزویش را اجابت می کنند.
اسکار وایلد
" سرود برای گورکن اندوهگین تازه وارد "
در تاریکترین کافه قهوه خوردم
در تاریکترین خیابان راه رفتم
ازتاریکترین راه پله بالا رفتم
در تاریکترین خانه تلویزیون دیدم
در تاریکترین رویا تورا دیدم:
" غرق در ظلمت
با آخرین قطار رفتی و من
غرق در تو سوی آفتاب می رفتم"
آه این لاشه ی خفته منم :
"بین سراب و سفر
بر گورم ایستاده ای . "
وقتي همه رفتند
دلقک
بر تخت نشست .
شاه شوخ شد و
شراب و شاعري و شعبده و شيطنت و شکلک و چند شيرين کاري و شاهکار ديگر.
دلقک
تاج بر سر
شمشير در دست
شيهه در گلو
دلش
شور مي زد.
84.9.14
تقديم به روح محمد مختاري و جعفر پوينده و بقيه...
CONTORTIONIST
خفتيم و در خواب هم از آزار در امان نبوديم.ابوالعلا معری
سه صبح
در انباری شبحي زوزه کشيد
مادرم گفت گربه ست
در باز شد
مرده شور مرا مي شست
به رختخواب پريدم
در جا کفن شده بودم
به کوچه پريدم
داشتم تشييع جنازه مي شدم
به زير زمين پريدم
داشتم خاک مي شدم
به پشت بام پريدم
شياطين روي قرنيز قمار مي کردند
از ترس نشستم قمار کردم
از خواب که پريدم
پدرم داشت با مادرم
از قرنيز خطرناک پشت بام حرف مي زد.
"اواخر این لحظه"
اولین باران پاییز بود
پنجره را باز کردم
باد می بارید
باران می وزید
سندباد روشن شد:
ای گوهر پاک در نیلوفر!ای نور ای برهان ای آشکار ای درخشنده.
اولین باران پاییز بود
پنجره را باز کردم
باران موتسارت شده بود
ولفگانگ آمادئوس باران.
اولین باران پاییز بود
پنجره را باز کردم
عاشق به معشوق گفت:
اگر نمی توانی مرا در قلب خود نگهداری
یک شب
مرا در خانه ات نگهدار
فردا هم روز خداست.
اولین باران پاییز بود
پنجره را باز کردم
شاعر هوس دانایی کرده بود
چون خوک پیری
جلوی ویترین کتابفروشی
کز کرده بود.
اولین باران پاییز بود
پنجره را باز کردم
دختر فراری که با علت رفته بود
با دلیل به کوچه بازگشت.
گفت: ای سندباد
به ازای هر دانا که می میرد
صد ابله به دنیا میاید
وبه ازای هر عاقل که می میرد
صد عاشق .
گفتم:می خواهم به رحم بازگردم.
اولین باران پاییز بود
پنجره را باز کردم
هستی باز شد
من هستی شدم
بودا خندید
آسمان باز شد.
اولین باران پاییز بود
پنجره را باز کردم
بوی خدا پیچیده بود
یاد ابلیس افتادم.
به یاد فریب و غفلت و تمنا و جهل گریستم
به یاد خرد و شفقت و نور و شفا خندیدم.
نه به دنیا آمدم نه مردم
تنها تماشا کردم
در اواخر این لحظه
نیلوفر پیچیده بر نور وباد و باران وزمان را.