تبليغاتX
پاتوق گورکن ها
معنای معنی
 

عید بود

مرد به داروخانه رفت

سرنگی خرید

به گوشه ی شهر رسید

حجمی از آسمان را در سرنگ جای داد.

 

اگر پرنده نمی تواند در آسمان آزاد باشد

آسمان می تواند در پیکرش آزاد باشد.

 

 

باران می بارید.

 

دوستان عزیزم مثل هر سال بهتر است از تبریک عید گفتن به من اجتناب کنید.سال خوبی داشته باشید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 11:52  توسط سندباد نجفی  | 

سندباد در زمان نوشتن این کتاب دانشجوی فلسفه بود و ساعت ۱۲ صبحونه می خورد  !

 

 

براي آنکه حقيقت را باور ندارد ، افسانه نگو.

 

فيلسوف براي تعقل ، زندگي مي کند
روشنفکر براي زندگي، تعقل مي کند.

 

مرد در حسرت زن مي سوزد
زن در حسرت مرد بودن
يکبار نگاهم کن تا گورم را گم کنم.

 

عامي، ثروتمند را خردمند مي بيند ، دانا خردمند را ثروتمند،
عامي ثروت را به عقل ترجيح مي دهد چراکه مي داند با پول چکار کند
اما نمي داند با عقل چکار کند .

 

آنکه مدرسه برايش غم انگيزترين زندان شود
زندان برايش غم انگيزترين مدرسه خواهد شد.

 

نابخردانه ترين رنج، لذت فرزند زياد داشتن است.

 

فرزند بيشتر، زندگي کمتر
آيا عمر آدمي کفاف مي دهد که "علت" فرزند داشتن را به "دليل" تبديل کند؟

 

آن زوج خوشبخت را مي بيني؟ به توافق جالبي رسيده اند:
مرد به جاي زن مي انديشد و زن به جاي مرد حرف مي زند.

 

گوهر عامي بودن چيست؟ هزينه اي  که براي هوس مي پردازد را براي دانايي نمي پردازد.

 

دوست داري از حقارت خود بگويي؟
از بزرگي پدرانت بگوي.

 

چرا زندگي هر چقدر رنج آور تر شود، خنده دارتر مي شود؟ 
مگر بزرگترين رنج ، جهل نيست؟
مگر جوک ، شرح جهل آدم ها نيست؟

 

وقتي عقيده ي کسي را که به بزرگي قبولش داري نپذيري، مي گويي:
آن را نمي فهمم.

 

بالزاک می گوید : در این جهان هیچ چیز به اندازه بدبختی کامل نیست.
شوپنهاور مي گويد: خوشبختي ، کمتر بدبخت بودن است.
شرحي عالي تر از اين براي سعادت ديده اي ؟
ابله شر را درک نمی کند و ابله تر  بودا را  و ابله ترین  نیروانا  را.

 

آنکه حسادت مي کند رحم هم ميکند، کافي است مساوي شويد.

 

فلسفه اي که به فضيلت نينجامد، فن است.

 

وقتي خوش بين نتواند بدبين را محکوم کند، گريه اش مي گيرد.
وقتي بدبين نتواند خوش بين را محکوم کند، خنده اش مي گيرد.

 

تا نپرسي که چرا بايد زندگي کنم، کودکانه نيست که بپرسي چگونه بايد زندگي کنم؟
من نمي دانم چرا هر کس  در تهران خودکشي مي کند زنده مي ماند!

 

او افراسياب است که مي آيد؟
نه دانشجوي هنر است.

 

دختر پسرهاي قديم قبل از هر شناختي ازدواج مي کردند.
دختر پسرهاي جديد ، بعد از شناخت کامل ازدواج نمي کنند.

 

هيچ مرد و زني فرزندي به دنيا نياورند مگر براي لذت خويش
اگر کسي ژستی جز اين گرفت، به وقاحتش تف بينداز.

 

مگر خود ساخته باشي، گرنه نزد شهوت و ثروت خودباخته اي.

 

آدمی بدبخت است، به دلایل و علل بسیار،
اولین علت آن اینست که او آدم است،
و اولین دلیل اینکه او انسان نیست.

 

زندان پر از آدم است . آدم پر از زندان
کاش این زنجیرها مار بودند.

 

هرچه جای آدمی در جهان کمتر شود، جای اندوه در او بیشتر می شود.
گوشه ای بی سر و صدا به من بدهید، کتابی پر سر و صدا بهتان بدهم.

 

ایمان از آنچه نیست، همه چیز می داند و عقل از آنچه هست، هیچ چیز.

به راستی زندگی چیست؟ جزیی از فعالیتهای کیهانی.

 

برای حفظ امنیت، پلیس را دو برابر نکن، حقوق معلم را دو برابر کن.

 

مالکیت و آفرینش، چشمان لذتند
عامی از مالکیت لذت میبرد، دانا از آفرینش.
حال فهمیدی چرا خیلی از بزرگان زن نگرفتند و اولاد نداشتند؟

 

در این مملکت از هر چهار نفر، پنج نفر شاعرند
آن یکی هم الان به دنیا می آید.

 

می خواهی در جهان سوم انقلاب کنی؟
دانشگاه ها را پر کارتر و کارخانه ها را کم کارتر کن.

 

یاس را پاس بدار، که امید، عمر را پاس نمی دارد.

 

فرق شجاعت و حماقت تنها در یک چیز است: درنظر گرفتن ایمنی.

 

موسیقی به راحتی آموختنی و به سختی آموزنده است.
و شعر به سختی آموختنی و براحتی آموزنده است.
حال فهمیدی چرا اینهمه شاعر داریم و یک شعر خوب نداریم؟

 

کلی صبر کردم تا کمی نگاهت کنم
کمی صبر کن تا کلی نگاهت کنم.

 

صدای ضبط را کم کن ؟ مگر امروز پدرت را دفن نکردیم؟
آه چه بچه لوسی.

 

عامی زود اشتباه می کند و دیر از اشتباه بیرون می آید.
دانا دیر اشتباه می کند و زود از اشتباه بیرون می آید.
زود باش!

 

مرد عامی می خواهد فرزندان، نسلش را نگه دارند، حرفی نیست
اما باید دید آیا فرزندان خودش را نگه می دارند؟

 

بیچاره مادرم که زن پدرم است،
بیچاره پدرم که بابای من است،
بیچاره من که به دنیا آمدم.

 

اولین مسائل فلسفه دو چیز بودند: معنای زندگی و معمای مرگ
و آخرین مسائل فلسفه عبارتند از معنای زندگی و معمای مرگ.


فهمیدم چرا وقتی تلفن می زنی فوت می کنی
می خواهی آتشم را  خاموش کنی.

 

روسپیان در ابتدای کارشان باور ندارند که روسپی اند
مانند کسی که خواب می بیند اما باور ندارد که خفته است،
این را گفتم که بگویم فاشیست هرگز باور ندارد که فاشیست است.

 

از این جهت خوشبختم که از زیستن در شهر مادری رنج می برم.
و از این جهت بدبختم که گاهی از بودایی نبودن خویش، لذت می برم.

 

آقای دکتر! باور کن این تمام دارایی من است
من نمی دانم کشتن آدم که اینقدر خرج ندارد.

 

تلخ ترین مصیبت آدمی این است که همه فکر می کنند عقل کل هستند.
و تلخ تر از همه این که هیچ کس عقل کل نیست.

 

دوستش می داری آنکه فکرت را هم نمی کند
دوستت می دارد آنکه فکرش را هم نمی کنی

تا عمری به جهان هست جهان در کف اقبالت نیست.

 

دستفروش پیر، شبانگاه به خانه آمد و گفت:
خیلی خسته ام
حس می کنم اگر چشمانم را ببندم، می میرم.
چنین است فقر.

 

بخشیدن بی چشمداشت، گرامی داشتن خویش است.

 

می خواهی در شرق حکومت کنی ؟ مراد باش
می خواهی در غرب حکومت کنی؟ مدیر باش.

 

این ترانه برای مرد خانه نشین است:
آن قدر دور خودت می چرخی
تا درجمع زنان آرام شوی،
اما تو که زن نیستی ،
پس باز دور خودت می چرخی
آنقدر تا نگویند
که تو دیگر مرد نیستی.

 

پرسیدی چرا تلویزیون فیلم نشان نمی دهد؟
کمی دقت کن، تلویزیون جز فیلم چیزی نشان نمی دهد.

 

یک نتیجه ی بودایی از نبرد تروا:
در غارت هوسها درنگ کن
که در غارتت درنگ نخواهند کرد.

 

می دانی چرا پرندگان از مترسک نمی ترسند؟
شاید هر که را مصلوب است مسیح می پندارند.

می دانی چرا معشوقه از عاشق می گریزد ؟
شاید هر که را عاشق است بی عقل می پندارد.

 

تو واقعاً فکر کردی من کیستم؟
گاو؟ آدم آهنی؟ دلقک؟ لولو؟ کنه؟ بولدوزر؟
ها؟ تو واقعاً فکر کردی من کیستم؟
نمی دانم! ولی من واقعاً فکر کردم تو آدمی.


 

می دانی چرا مردان به صورت خود نمی رسند؟
چون می دانند که باید به جیب خود برسند.
می دانی چرا زنان به جیب خود نمی رسند؟
چون می دانند که باید به صورت خود برسند.

 

وقتی نتوانستی درست حکومت کنی
گناهش را گردن روسپیان بینداز
که دیوارشان بسیار کوتاه است
حال دوباره دیواری بلند بساز.

 

زندگی پر از پروانه هائیست که رهایی نیستند
سرم پر از خیالاتیست که اندیشه نیستند
گلویم پر از زمزمه هائیست که آواز نیستند
شهر پر از آدمهائیست که انسان نیستند.

 

در  راه  اگر  همچو  خويشتن  نديدی  چون  کر گدنی  تنها  سفر  کن.

                                                                                    بودا

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 14:19  توسط سندباد نجفی  | 

خودنگاري کوتاه يک خوره ي موسيقي از وضعيت گوش هايش

اینجا بخوانید:      www.sanbadpoem.persianblog.com 

...کاش به دنيا نمی آمدم.

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 21:59  توسط سندباد نجفی  | 

 

درآمدی بر جن و درآمدی بر بیماری عشق را اینجا بخوانید:

http://www.sanbadpoem.persianblog.com/

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 2:37  توسط سندباد نجفی  | 


اينهارو مي بيني؟
دواست
براي تو خريدم
ميگن با اينها خوب ميشي
لباسهامو فروختم
نمير
تو نبايد بميري

راستي امشب برنج هم مي خوريم
چاي داغ و کمي شيريني هم مي خوريم

هي مگه با تو نيستم
تو نبايدبميري

آخه

 

من

 

مگه

 

با

 

تو

 

نبودم.

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 13:37  توسط سندباد نجفی  | 

   

 وقتي خاكم كردند
    احدي گريه نكرد
    خيلي پيش از اين
    در آنان خاك شده بودم 
    آنان نيز 

    همچنين .

    كفن را كسي كنار نزد
    تا چهره ی زردم راببيند


    خيلي پيش از اين


    من نيز


    همچنين .


+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 10:47  توسط سندباد نجفی  |