تبليغاتX
پاتوق گورکن ها
معنای معنی

 


 

آدمي ،هم حيوان است هم انسان .حيوان است از اين رو كه نيازهاي پايه و حياتي اش از قبيل خوردن،خوابيدن،آميزش جنسي ،سكنا گزيدن ،با حيوانات مشترك است به اين دليل است كه مي گويند با پول همه كار مي شود كرد يعني با پول حيوان راحتي مي توان بود يعني وقتي شما فقط  پول زيادي داريد مي توانيد مثل يك گربه خانگي راحت باشيد و نه خوشبخت زیرا که خوشبختی امری کاملا ذهنی است نه عینی. اما آدمي انسان هم هست از اين رو كه "عقل" دارد عقل قوه ارزيابي و سنجش امور است .عقل، مجموعه معنا هايي ست كه زندگي با آن درك مي شود .عقل ، نيروي تشخيص خوبي از بدي است ،عقل نيروي به دست آوردن آگاهي و دانايي ست.كه در فلسفه ، علم ،ادبيات و اخلاق ،هنر و دين متجلي مي شود.با یک ديد شوخ:

 

حكمت زماني به وجود آمد كه آدمها ديدند با پول نمي شود زندگي را شناخت پس نشستند و فكر كردند و فكر كردند تا اينكه انسان شدند.

علم(فيزيك و شيمي و رياضيات و...علوم  )زماني به وجود آمد كه آدمها ديدند با پول نمي شود طبيعت را شناخت پس آزمودند و آزمودند تا انسان شدند.

تكنولو‍‍‍‍‍‍ژي و صنعت  زماني به وجود آمد كه آدمها ديدند با پول نمي شود ابزار ساخت پس اختراع كردند و اختراع كردند تا انسان شدند.

دين و عرفان زماني به وجود آمد كه آدمها ديدند با پول نمي شود سعادتمند شد  پس كوشيدند و كوشيدند تا انسان شدند.

هنر و ادبيات زماني به وجود آمد كه آدمها ديدند با پول نمي شود زيبايي و رنج را درك كرد پس آفريدند و آفريدند  تا انسان شدند.

اخلاق زماني به وجود آمد كه آدمها ديدند با پول نمي شود فرهيخته شد پس متعهد شدند و پرهيز كردند  تا انسان شدند .

براي همين است كه در هزاره سوم ميلادي وقتي كسي مي گويد با پول مي شود همه كار كرد يا

1-خيلي فقير است و منظورش از همه كار، رفع نيازهاي اوليه است زيرا گرسنگي دين و ايمان نمي فهمد .

 

2-ابله است و منظورش از همه كار احتمالا بسط توهم است البته بسیار کسانی هستند که گر چه فقیر نیستند اما چنان به رفع همان نیازهای فیزیولوژیک خو کرده اند که نیاز دیگری را در خود حس نمی کنند .نمونه این تیپ در تهران به حد وفور یافت می شود.

 

3-او يك جهان سومي ست يعني فقير و جاهل است .

 

تبصره :اما احتمالا خودفروشان وآدم فروشان و در کل فروشندگان در شيوع باور" با پول همه كار مي توان كرد "بيش از همه كوشيده اند. ديگه خود دانيد!

پس انسان كسي ست كه نيازهاي اوليه اش را برطرف مي كند و به درك حكمت ، علم ، معنويت و هنر نائل شده است.

 

و نظر به اين كه ايران يك كشور جهان سومي ست و نظر به اينكه خيلي ها با اينكه فقير نيستند اما براي  پول به خيلي كارها تن مي دهند(خانم ها به يك صورت و آقايان به صورت ديگر) به شكلي كه  حيثيت و وجدان و انسانيت  براي خود باقي نمي گذارند و شاهد اين مثل مي شوند كه "پول جمع كرد تا آبرو كسب كند سپس پول ها را خرج كرد تا آبرو به دست بياورد" و نظر به اينكه سرانه مطالعه در ايران گويا فقط چند دقيقه در سال است لازم است كه خيلي از ما ايراني ها براي درك نيازهاي انساني كه دربالا عرض شد كه به واسطه آن از حيوان تمايز پيدا مي كنيم  بيشتر از چند دقيقه در سال كه مي شود  چند ساعت در ده سال كه مي شود يك  روز در طول عمر پربارمان مطالعه پيگير و روشمند داشته باشيم.

 

تبصره: پدرم از قحطي سال 1320 تعريف مي كرد و مي گفت در قحطي يك عارضه  رواني در جامعه شايع مي شود و آن اين است كه همه هميشه گرسنه اند حتي اگر غذاي كافي براي خوردن گير بياورند . مثلا در خانه به اندازه كافي مواد غذايي دارند اما مثل يك سگ همه جا را براي يافتن يك تكه نان بو مي كشند و هيچ وقت از خوردن غذا سير نمي شوند .

 و اين حالت به اعتقاد من در جامعه فقير و بي سواد ايران درباره يافتن پول صحت دارد.مثلا دختراني كه با داشتن خانواده و پدر و مادري كه نيازهاي او را برطرف مي كنند با دوست شدن با مردان ميانسال دست به خودفروشي مي زنند يا مرداني كه با داشتن همسر يا شريك جنسي مناسب دائم در پي خيانت هستند  شايد نشان  از همان عارضه روحي  قحطسالي باشد كه به صورت "با پول همه كار مي توان كرد"شعار مي شود.

 

 

انسان به دنيا آمدن سخت است ،زندگي به سر بردن سوي مرگ ،گران.شنيدن حقيقت والا آسان نباشد و ديدن انسان اصيل دشوار.

                                     " بودا ".داما پادا بخش ۱۸۲                          

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 12:5  توسط سندباد نجفی 

 

 

جوانی یعنی

                   به حیرت واداری

پیری یعنی

                به حیرتت وادارند

من نمی دانم چرا

        هر کس آهنگ عشق را

                          بازخوانی می کند

                                                                             

                                               می میرد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 14:11  توسط سندباد نجفی 


هري پاتر من بودم
كه سال شصت
در تيغ زمستان
با چهار وجب قد
در يك صف چهارصد نفره
چهل ليتر نفت مي گرفتم.

هري پاتر من بودم.

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 13:43  توسط سندباد نجفی 


متن حاضركه به نوعي فلسفه و مختصات عشق  يعني نابخردي و توهم را ترسيم مي كند كه  في ذاته شَر و نشاني از اراده معطوف به مرگ يعني زندگي هاي مكرر است.اين متن به شكل روايت( naration)بروي يك فيلم سينمايي جشنواره اي نقش بست و حدودا يك سال پيش آن را نوشتم
حين خواندن اين متن صداي زوزه باد را حس كنيد.


1)
بين تو و غير تو فرق گذاشتم
كه جز تو هيچ چيز خوب نيست
به خاطر همين گرفتار پيچ و خم ها شدم
كه تا تو را به دست نياورم رنج مي كشم.


چون ناشاد بودم تو را آرزو كردم
حال ناشاد تر از هميشه ام
تو آرزوي مني
رنج من نيز هستي
براي همين است كه بدبختم.

 

2)
زار مي زنم
گريه مي كنم
اين كار من است.
و اصلا به علت اشك هايم فكر نمي كنم
اين كار من نيست.

 

3)
اگر آرامشي داشتم دنبال تو نمي آمدم
چرا بدون داشتن مقصدي اين سو و آن سو مي روم؟
از خودم نمي پرسم كه هستم   كجاهستم    چراهستم؟
فقط مي پرسم
                تو كجايي؟

 

4)
از خواستن تو اندوهگين و ترسان شدم
مي دانم اگر تو را نمي خواستم
نه اندوهي داشتم نه ترسي
شايد اگر خويش را مي شناختم
تو را مي شناختم.

دوباره تو را آرزو مي كنم
دوباره برمي گردم
دوباره رنج مي كشم
آوارگي من تا كجاست؟

 

5)
ميل من به تو بي انتهاست
چونان تشنه اي كه از آب شور بنوشد
اگر تو آن آب گوارايي
پس چرا صاف و شفاف نيستي؟
پس چرا نيستي؟


6)
بعضي مي گويند تو تقدير مني
بعضي مي گويند عشق تو بي هيچ علتي رخ داده
بعضي مي گويند تو را خدا آفريده
نمي دانم همه اين ها دروغ است يا  راست
من مي خواهم بدانم
وقتي به تو رسيدم ايا پناهگاه امني سراغ داري؟


7)
مي پندارم كه هستي
پس در جستجوي توام
من از بدبختي مي ترسم
براي همين است كه دنبال توام


آيا تو خود خوشبختي كه مي پندارم خوشبختم مي كني؟


8)
حريصم،خشمگينم،نادانم
بيمناكم،حسودم،مغرورم
خودپرستم ،رنجورم
اگر به تو رسم آيا دردي از اين همه درد دوا خواهد شد؟
طبيعي ست كه از سر خود خواهي خود را به نابودي كشيدم
تو آرامش مني
اما تلاش براي رسيدن به تو آرامش برايم نگذاشته است


كاش رد پاي تو را مي يافتم
سرچشمه رنج من كجاست؟


9)
مهار كردن من محال است
چون ذهن آشفته اي
بي آرام و قرار


مي داني!
شايد به خاطر جهلم هميشه غلط فكر كردم
پي خودخواهي و سودجويي به دام افتادم
شايد تو چيزي نيستي
جز سايه اي و پرده اي برآمده از ذهن
تو آرزوي مني يا مرگ مني؟

واقعا كه دريافتن ذات تو سخت است
كه هر چقدر كه نيستي  بيشتر حقيقت پيدا مي كني
اين كه تو وجود نداري درست نيست
اين كه تو وجود داري هم

درست نيست.


10)
اين جا و آن جا تو را مي جويم
براي همين است كه بر مي گردم
اما تو نه پيدايي نه ناپيدا
نه آمده اي نه مي روي
پس من نه چيزي به دست آورده ام نه چيزي از دست داده ام
براي همين است كه عذاب مي كشم

براي همين است كه بر مي گردم.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 23:45  توسط سندباد نجفی