تبليغاتX
پاتوق گورکن ها
معنای معنی
 

 

چهار حکایت بودایی برتر از هزار کتاب از برای روشنی

 

 

 

 

یک دختر زیبا در دهکده ای باردار شد.والدین عصبانیش می خواستند بدانند که پدر بچه کیست؟ دختر ابتدا در مقابل اعتراف مقاومت می کرد، بالاخره دختر خجالت زده و مضطرب از هاكویین نام برد. هاكویین پیشوای ذن که تا قبل از آن به دلیل زندگی پاکی که داشت ، مورد احترام همگان بود. وقتی که والدین بی حرمت شده ، هاکویین را با اتهام دخترشان روبرو کردند ، او به سادگی پاسخ داد: چه عرض كنم!
وقتی بچه به دنیا آمد، والدین او را برای هاکویین بردند از آنجایی که مسئولیت آن کودک با او بود، والدین دختر از او خواستند که از بچه نگهداری کند
هاکویین در حالی که کودک را می گرفت به آرامی گفت: چه عرض كنم!

برای چند ماه او به خوبی از کودک مراقبت کرد تا وقتی که دختر مقابل دروغی که گفته بود نتوانست طاقت بیاورد. او اعتراف کرد که پدر واقعی، مرد جوانی در دهکده بود که او سعی کرده بود بدینوسیله از او محافظت کند. والدین دختر فورن نزد هاکویین رفتند ببیند تمایل به پس دادن بچه دارد.آنها با پوزش فراوان آن چه را که رخ داد ه بود توضیح دادند.
هاکویین در حالیکه کودک را به آنها می داد گفت: چه عرض كنم!
 
 
 

 

بر اساس یک داستان تائویستی ،برزگر پیر ی سال ها در مزرعه اش کار کرده بود. روزی اسبش فرار می کند.همسایه که خبر را می شنود به دیدن او می رود
از روی همدردی می گوید:" عجب بدشانسی یی! "
برزگر پاسخ داد: "تا ببینیم"
.صبح روز بعد اسب در حالی که سه اسب وحشی با خودش آورده بود، برمی گردد
همسایه با تعجب فریاد می زند:" چه عالی !"
مرد پیر پاسخ می دهد: " تا ببینیم"

روز بعد پسرش وقتی سعی می کند سوار یکی از اسبهای رام نشده شود،از روی اسب به زمین پرت می شود افتد و پایش می شکند. همسایه دوباره بر می گردد که برای این بد شانسی ابراز همدردی کند.

برزگرپاسخ می دهد:" تا ببینیم"

روز بعد افسرهای ارتش برای سرباز گیری مردان جوان به آن روستا می روند، می بینند که پای پسرش شکسته است، آنها او را معاف می کنند. همسایه به او تبریک می گوید که چه خوب شد که پسرش را به ارتش نبردند

برزگر پاسخ داد:" تا ببینیم"


یک استاد نامور ذن ، بزرگترین درس خود را این گونه بیان کرد: بودا در ذهن خود شماست.
این سخن استاد چنان اثر ژرفی بر یکی از رهرو ها گذاشت که او تصمیم گرفت معبد را ترک کند و در یک سرزمین نامسکون در انزوا روی این درون بینی به تمرکز پرداخت. او در اندیشه ی این تعلیم بزرگ، بیست سال را در آن سرزمین در انزوا سپری کرد.ـ
یک روز با رهرو دیگری که از آن سرزمین عبور می کرد ،ملاقات کرد. خیلی زود متوجه شد که آن رهرو نیز زیر نظر آن استاد نامور آموزش دیده است و پرسید: لطفا به من بگو، در باره ی بزرگترین درس استاد چه می دانی؟
چشمان آن رهرو برقی زد"ا ،نظر استاد در این مورد خیلی روشن بود. او می گوید بزرگترین درسش این است: بودا در ذهن شما نیست."

 

 

دو رهرو در حالی که کاسه های خود را در رودخانه می شستند متوجه یک عقرب شدند که در حال غرق شد ن بود.یک رهرو فورا با ملاقه اش او را گرفت وروی صخره ی ساحل گذاشت در حین انجام این کار نیش زده شد. او به کار شستن کاسه اش بازگشت و عقرب دوباره در آب افتاد و رهرو عقرب را نجات دا د و دوباره نیش زده شد. دیگر راهب از او پرسید" ای دوست چرا باز هم او را نجات می دهی در صورتی که می دانی نیش زدن طبیعت اوست؟


رهرو پاسخ داد:زیرا نجات دادن او نیز طبیعت من است.

 

 

 

ترجمه پروانه اسماعیل زاده

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 2:47  توسط سندباد نجفی