اگر جوياي قهرمان بازي و دلهره بودم به عقد خويش در مي آوردمت تا بازيگر برترين قمار باشم. اگر شبانگاه در سر انديشه اي نمي درخشيد به ديدارت مي آمدم تا انگيزه روشنايي ها باشي. کاش جاهل بودم و باز رفاقت را در چشمان تو جستجو مي کردم کاش در تن رمقي داشتم و باز پرواز را از چشمان تو آغاز مي کردم.
چه دير دريافتم، که هستي : «تمنايي چهار دست و پا» و چه زود دريافتي چه هستم : «چهارپايي به دنبالت» کاش آن خرده آبرو را چون تو عزيز مي داشتم.
روزگاري همه کوچه پس کوچه هاي فصول را در طلبت گام زدم تا براي چشمانت که معبد من بود جواني را به قرباني آورم آنروزها جاهل بودم و غروري بالاتر از عشق نبود حال فرتوتم و فراتر از عافيت، عشقي نيست.
اگر عشق از جنس دريا بود سالها بود که طعمه کوسه ها شده بودم و اگر بي عشقي رنگي داشت سالها بود که در روح ظلمت، تيره و تار شده بودي . اگر فقر از آتش بود سالها بود که اين شهر ، خاکستر شده بود اگر اندوه از سنگ بود اين شهر سالها بود که سنگلاخ شده بود. تهران فرزند بيشتر شهر بيشتر شر بيشتر ...چقدر خسته ام چقدر خسته ام ....
زمستان 1377 - مجموعه ملودي منهدم