هرگاه ريچارد كاري پاي در ميدان شهر ميگذاشت
ما، مردم شهر ميايستاديم و به او خيره ميشديم
اشرافزاده بود
از سر تا نوك پا
مرتب و خوشپوش
با اندامي شاهانه
كاملاً آراسته بود
و
مؤدبانه سخن ميگفت
مردم هيجانزده ميشدند و قلبشان به تپش ميافتاد
هرگاه او ميگفت:
"صبح به خير"
و هنگام قدم زدن چونان ستارهاي ميدرخشيد.
ثروتمند بود - بله ثروتمندتر از يك شاه
و به شكلي قابل تحسين تحصيلكرده - در هر رشتهاي
و ما ميانديشيديم
كه او هر آنچه بايد، دارد
تا ما آرزو كنيم
اي كاش جاي او بوديم.
هر روز ما كار ميكرديم و منتظر طلوع دوباره خورشيد بوديم
براي شروع روزي ديگر
روزها ميگذشت
در حسرت ذرهاي گوشت و تكهاي نان لعنتي.
و
ريچارد كاري،
يك شب آرام تابستان
به خانه رفت
تفنگش را برداشت
روي شقيقهاش گذاشت
و
شليك كرد.
ادوين آرلينگتون رابينسون
1935- 1869